أبي الفرج الأصفهاني ( مترجم : جواد فاضل )

15

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي )

( 1 ) حاضر در اين كشمكش به ابن الكرديه گفت : - واى بر تو ، اسم خدا را بر زبان آورده‌اى تا مرا بچنگ دشمن بسپارى ؟ فريبم داده‌اى ؟ ابن الكرديه كه همچنان ميخواست تظاهر كند گفت : - نه ، من گناه ندارم ، جاسوس فرماندار از وجود تو در اينجا آگاه شده كه براى دستگيرى تو قواى مسلح خود را فرستاده است . حاضر را بكاخ حكومت بردند : احمد بن حارث دستور داد حاضر را بزندان برند . فرداى آن شب احمد بن حارث او را بحضور طلبيد . حاضر رويش را بفرماندار بصره كرد و گفت : - از خدا بترس ، خونم مريز زيرا من جنايتى كه مستوجب اعدام باشد مرتكب نشده‌ام ، نه كسى را كشته‌ام ، نه راه را به روى كاروانيان بسته‌ام . احمد بن حارث مىگويد : - وقتى چشمم به حاضر افتاد حيرت كردم چون او بارها به دار - الاماره آمده بود و با من صحبت ميداشت و از طلبكارانش شكايت ميداشت كه او را تعقيب مىكنند و او بخاطر اينكه گريبانش بچنگ طلبكاران نيفتد خودش را پوشيده ميدارد . احمد بن حارث مىگويد :